پست ثابت!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٥ ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط پـــرتو(جوجه غرغروی عمویی)

به نام خدا

سلام عمویی

خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده...خنثی

عمو دوستون دارم کودکانه ی کودکانه....قلب

عمو برای دختراتون حتما حتما دعا کنید خب...؟نگران

عمو دی وی دی هاتون رو خیلی دوست دارم...لبخند

منتظر برنامه جدیدتون می مونیم....عینکلبخند

کفش های مسخره!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط پـــرتو(جوجه غرغروی عمویی)

به نام خدا

یه دختر غرغرویی بود که کفش هاشو خیلی دوست داشت.همیشه هر جا می رفت با کفش هایش می رفت.حتی موقع خوابیدن و بازی کردن و نشستن.یه روز صبح بهاری،مثل همه روزهای بهاری بعد از بازی کردن رفت به باغ ، وقتی که داشت بازی می کرد ، حواسش پرت می شد با کله می افته تو چاله گرد ، لباساشم خاک خاکی شد روی کفشش هم خیلی کثیف می شود.وقتی سر و صورتش رو می بینه با خودش می گه باید تا خونه بدوم تا لباسامُ عوض کنم تا برای بازی برگردم.از همون جا تا خونه می دوید.وقتی رسید خونه ، سریع لباساشو عوض می کنه و بدون اینکه مامانش متوجه شه از در میره بیرون.برمی گرده به باغ اونجا دوستاشو می بینه خوشحال میشه و میره سمتشون دوستاش تا چشمشون بهش می افته می زنن زیر خنده.دختره دلش میشکنه و برمی گرده میره  ، میره سمت خونه ی عموش وقتی وارد خونه عموش میشه با گریه می پره بغل عموش و قصه رو براش تعریف می کنه.عموش با مهربونی یه دستی رو سرش می کشه و میره یه پارچه میاره تا کفشاشو تمیز کنه آخه دختره اون قدر هول بوده یادش می ره کفشاشو تمیز کنه و بچه ها هم به این کفشاش خندیده بودن ولی حالا با دله شکسته اون دختر بچه چه میشه کرد؟یعنی باید بهش می خندیدن؟اگه شما جای اون دختر بچه بودین چی کار می کردین؟؟


پاورقی /مهم/:بچه ها من ازتون معذرت می خوام بابت این پست آخرم من زیاد حالم خوب نبود و اعصابمم خورد بود!بچه ها ازتون خواهش می کنم حالا که این داستان قشنگ رو خوندین ازتون خواهش می کنم که نظراتتون رو در مورد این داستان بدین.ازتون خواهش می کنم بچه ها.

پاوزقی خیلی/مهم/:لطفا حتما حتما آپِ سولماز  رو بخونید....

پاورقی/مهم/:عموووووووووو جیغنیشخندامروز خیلی خوشحال شدم از اینکه شما رو دیدم عمووووووووووووووو نیشخندبعد از چند وقت از ته دلم ذوقیدمنیشخندعمو دوستون دارم یه عالمه ، هرچی بگم بازم کمهقلبعمو؟خیلی دلم می خواست یه پست اختصاص بدم به دیدن مامان فاطمه اما مجبور شدم این آپ رو بکنمنگران

پاورقی/ مهم/:عمو جون یک شب با آرامش نخوابیدم.....عمو؟برام دعا کنیدنگران

پاورقی /مهم/:بچه ها نمی دونید چقدر به خودم خندیدم آخه هی کامنتامُ تمامشون رو فعال می کردم بعدش سر می زدم به وبلاگم می دیدم کامنتا فعال نمی شدندعینکنگین که من خودم نظرات این آپ رو غیرفعال کرده بودم.خندهچقدر پاورقی هام زیاد شدنخنثی